بهار


بهار عاشق بود و زمین معشوق

عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود

زمین اما آرام و سنگین و صبور و بهار پرده از عاشقی برداشت

آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش هویدا و جهان حیرت کرد

بهار

بزرگا گیتی آرا نقش بند روزگارا
 
ای بهار ژرف
به دیگر روز ودیگر سال
تو می ایی و
باران در رکابت
 
مژده ی دیدار و بیداری
تو می ایی و همراهت
 
شمیم و شرم شبگیران
 
و لبخند جوانه ها
که می رویند از تنواره ی پیران
تو می ایی و در باران رگباران
صدای گام نرمانرم تو بر خاک
سپیداران عریان را
به اسفندارمذ تبریک خواهد گفت
تو می خندی و
در شرم شمیمت شب
بخور مجمری خواهد شدن
در مقدم خورشید
نثاران رهت از باغ بیداران
شقایق ها و عاشق ها
چه غم کاین ارغوان تشنه را
 
در رهگذر خود
 
نخواهی دید ....

عمو نوروز.....




آنک آنک کلبه‌ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم مهربانی‌ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز در کنار شعله آتش
قصه می‌گوید برای بچه‌های خود عمو نوروز.

چه تمنای محالی!

    گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت ،
      یادگاران تو اند 
      رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
      در تمام در و دشت 
      سوگواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

      رفته ای اینک ، اما آیا 
      باز برمی گردی ؟
      چه تمنای محالی دارم .....

دلم گرم خداوندیست....

  /**/

چه زیبا خالقی دارم
دلم گرم است می دانم
که فردا باز خورشیدی
میان آسمان ، چون نور می آید


چه بخشنده خدای عاشقی دارم
که می خواند مرا ، با آنکه میداند

گنه کارم

اگر رخ بر بتابانم
دوباره  می نشیند بر سر راهم
دلم را می رباید ، با طنین گرم و زیبایش
که در قاموس پاک کبریایی ، قهر نازیباست

چه زیبا عاشقی را دوست می دارم
دلم گرم است می دانم ، که می داند
بدونِ لطف او ، تنهای تنهایم
اگر گم کرده ام من راه و رسم بندگی ،

اما

دلم گرم است ، می دانم  
خدای من ، خدایی خوب می داند
و می داند که سائل را نباید دست خالی راند

دلم گرم خداوندی ست
که با دستان من ، گندم برای یاکریمِ خانه می ریزد
و با دستان مادر کاسه آبی را، برای قمری تشنه

دلم گرم خداوند کریمِ خالق نوریست
که گر لایق بداند
روشنی بخشد ، به کرم کوچکی با نور
دلم گرم خداوند صبور و خالقِ صبریست
که شب ها می نشیند در کنارم
تا  که بیند می رسد آن شب

که گویم عاشقش هستم؟

خداوندا ، دعا برآنکه آزار مرا اندیشه می دارد ، نشانم ده

خداوندا ، مسلمانی عطایش کن

نخشکاند هزاران شاخه زیبای مریم را

نبندد پای زیبای پرستو را

نسوزاند پر پروانه های عاشق گل را

نچید بال مینا را

دعایش می کنم آن  عهد بشکسته

دعایش می کنم عاشق شود بر یاکریم و هدهد و مینا

دعایش می کنم

آن سان دعایی

چون مرا با لعنت و نفرین قراری نیست

تو آیا هیچ می دانی خدایم کیست ؟


چنان با من به گرمی او سخن گوید
که گویی جز من او را بنده ای ، در این زمین و آسمانها نیست

 

هزاران شرم باد بر من
چنان با او به سردی راز می گویم
که گویی من جز او  و بی گمان

یکصد خدا دارم چنان با مهر می بخشد
                          که گاهی آرزوی صد گناه و توبه من دارم

عشق

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق


هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

ای رفته زدل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
 
ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
 
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
 
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
 
در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
 
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
 
من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
 
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
 
او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
 
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

به دیدارم بیا هر شب،

به دیدارم بیا هر شب،

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،

دلم تنگ است.

بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند.

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها.

دلم تنگ است.

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها.

واین نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

بیا، ای همگناهِ من در این برزخ.

بهشتم نیز و هم دوزخ.

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من،

که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها.

و من می مانم و بیداد بی خوابی.

در این ایوان سر پوشیده متروک،

شب افتاده است و در تالاب من دیری است ،

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها.

بیا امشب که بس تاریک وتنهایم.

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی،

که می ترسم ترا خورشید پندارند.

و می ترسم همه از خواب برخیزند.

و می ترسم که چشم از خواب بردارند.

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را.

نمی خواهم بداند هیچ کس ما را.

و نیلوفر که سر بر مکشد از آب؛

پرستوها که با پرواز و با آواز،

و ماهیها که با آن رقص غوغایی؛

نمی خواهم بفهمانند بیدارند.

شب افتاده است و من تنها و تاریکم.

و در ایوان و در تالاب من دیری است در خوابند،

پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی.

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!

 

  « مهدی اخوان ثالث »

تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟

 

تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟
نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،
که از شرم نبود شاد‌پیغامی،
میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند
چیزی نمی‌خواهد

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،
تلاوت کرده با تدبیر؟
تو از خورشید پرسیدی، چرا
بی‌منت و با مهر می‌تابد؟
تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟
تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی
از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟
تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟
تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟
و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟
تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟

تو آیا هیچ می‌دانی،
اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟
نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،
تو آیا جمله می‌سازی؟
نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!
که فردا می‌رسد پیغام شادی!
یک نفر با اسب می‌آید!
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!

تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟
چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟
نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟
جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟
ز خود پرسیده‌ام در تو!
که عاشق بوده‌ام آیا!!؟
جوابش را تو هم، البته می‌دانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من!
به گوش بسته می‌خوانی

نی محزون

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

 

آغازمردن

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر همیشه از یك راه تكراری بروی …

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،

دوری كنی . .. .،

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل یك بار در تمام زندگی‏ات

ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

-

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

 

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نكن

 

 

شعرى از پابلو نرودا

 ترجمه از" احمد شاملو "

عشق پرنده ای آزاد و رها

شجاعت آن نیست که از انسانهای شجاع تقلید کنی,

بلکه آن است که به شیوه خود زندگی کنی
وبهای آنرا نیز بپردازی.
حتی اگر بهای به شیوه ی خود زیستن ,
خودزندگی باشد,
باز ارزش آن را دارد.
هنگامی که کسی آماده است تا برای چیزی بمیرد,
همین آمادگی وشور اوست که
اورادوباره متولد می کند.

اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی...

اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی،

و اگر هستی، كسی هم به تو عشق بورزد،


و اگر اینگونه نیست، تنهائیت كوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از كسی نیابی.

آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

كه دست كم یكی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی،

نه كم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا كه زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند

چون این كارِ ساده ای است،

بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند

و با كاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا كه هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

  امیدوارم حیوانی را نوازش كنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یك سَهره گوش كنی

وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا كه به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد..

  بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینكه سالی یك بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

كه اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها كه گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم.

ادامه نوشته

شعاع خورشیدالهی برهرچیزکه بتابدتو به آن عشق می ورزی

توبرهرموجودی که عشق می ورزی

زیبایی او ازخداست.

مهربانی

نه دارم مهربانی های هابیل

 نه دارم بخل بی پایان قابیل

 

ادامه نوشته

بـبار ای بـارون بـبــــار

بـبار ای بـارون بـبــــار
بــا دلـُم گــــریه کن، خون ببار
در شبای تـیـــره چــون زلـــف یــار
بهر لیلی چـو مـجـنـون بـبـار ای بـــارون
دلا خــــــــــون شــــــو خــــــون بــــبـــــــــــار
ادامه نوشته

سلام

سلامت رانمی خواهندپاسخ گفت

سرهادرگریبان است

کسی سربرنیاردکرد

به پاسخ گفتن و

دیداریاران را...

مسیحای جوانمردمن!

ای ترسای پیرپیرهن چرکین....

دمت گرم وسرت خوش باد

سلامم راتوپاسخ گوی

در بگشای!

 

ادامه نوشته

دنیا

                                                

کاردنیا همیشه خواسته وناخواسته است

هیچ کس رامگو

کوبی ریاست

ادامه نوشته

شهریار

اولین استادشعر و آخرین سلطان عشق

هرکجانام تو درآغازوپایان شهریار

ادامه نوشته

حاضرجوابی

 

نخستین بارگفتش کزکجایی؟تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comبگفت ازدار ملک آشنایی


ادامه نوشته

خدا

 

چشمان ِ تو گل ِ آفتابگردانند

به هر کجا که نگاه کنی ،

خدا آنجاست ...

 

 

ادامه نوشته

رقص

من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم چون آن ها از روی عشق می رقصند و این ها از روی ترس 

ادامه نوشته

رفته ای اینک

زیارم دورای چرخ ازجفامی خواستی کردی

به دردوداغ هجرم مبتلا می خواستی کردی

به صددیوانگی ازکوی یارم دورافکندی

مراهم همچو خود بی آشنامیخواستی کردی

 

ادامه نوشته

گذرعمر

ازگلستان من بهارگذشت

شادی ورنج روزگارگذشت

 

************

اگر باشي محبت روزگاري تازه خواهد يافت


زمين در گردشش با تو مداري تازه خواهد يافت

ادامه نوشته

تقدیر

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 بايد تورو پيدا کنم، شايد هنوزم دير نيست
     تو ساده دل کندي ولي، تقدير بي تقصير نيست
     با اينکه بي تاب مني، بازم منو خط مي زني
     بايد تورو پيدا کنم، تو با خودت هم دشمني
     کي با يه جمله مثل من ميتونه آرومت کنه
     اون لحظه هاي آخر از رفتن پشيمونت کنه

     I must find you; maybe it’s not too late
     You gave up so easily but the fate’s not innocent neither
     Though you’re restless for me, but ignoring me still
     I must find you; you’re your own enemy too
     Who can make you calm just with a simple word?
     And hit your brain at the very last moments
     and make you waive to go

 

اشعارترکی استامبولی

ادامه نوشته

در کلاس روزگار،

در کلاس روزگار،

درس های گونه گونه هست:

درس دست یافتن به آب و نان!

درس زیستن کنار این و آن.

 

ادامه نوشته

گل سرخ

 
ادامه نوشته

عشق

شبی یاددارم که چشمم نخفت

 شنیدم که پروانه باشمع گفت

 که من عاشقم گربسوزم رواست

 توراگریه وسوز باری چراست ؟

بگفت ای هوادارمسکین من

 برفت انگبین یارشیرین من

چوشیرینی ازمن به درمیرود

چوفرهادم آتش به سرمیرود

همی گفت وهرلحظه سیلاب درد

فرو می دویدش به رخسارزرد

که ای مدعی عشق کارتونیست

که نه صبرداری ونه یارای ایست

توبگریزی ازپیش یک شعله خام

من استاده ام تابسوزم تمام

توراآتش عشق اگرپربسوخت

مرابین که ازپای تاسر بسوخت

ادامه نوشته

اقلیم وجود

چه شورانگیزاست کاشف اقلیم خویشتن بودن

 

 

 

مرا به یاد می آوری؟

من همسایه ی آن سیب سرخم که به دست آدم افتاد.

من نخستین عصیانم.

نخستین عشق،

نخستین ایمان.

من آن ساز شکسته ام که جز آهنگ قلبت چیزی برای نواختن ندارد

عشق ازنظرشماچون است؟

عشق ازنظرشماچون است؟

چنان بزرگ وعظیم است که برکسی پوشیده نمی ماند

وچنان دقیق است که هرگزبه چشم دیده نمی شود

وآنچنان دروجودشخص عاشق استقراریافته است که

مانندقرارداشتن آتش درآتش زنه

ومانندخودآن آتش زنه که اگرآن رابجنبانی آتش ازآن بیرون می جهدو

چون رهایش نمایی اثری ازآن به چشم نمی خورد.

 

 

ادامه نوشته