کوچه-ماه
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم!
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم!
به مجنون گفت روزی عیب جویی
که پیدا کن به از لیلی نکویی
که لیلی گرچه درچشم تو حوری است
به هرجزئی زحسن او قصوری است
زحرف عیب جو مجنون بر آشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت
اگر در دیده ی مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است
کزو چشمت همین بر زلف و رویی است
تو قد بینی و مجنون جلوه ی ناز
تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو و اشارت های ابرو
دل مجنون ز شکر خنده خون است
تو لب میبینی و دندان که چون است
کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام
نه آن لیلی است کز من برده آرام
عشق داستانهای غم انگیزمحبت راازهمسایگان آنکوه یکتا برایم نقل کرد
این حدیث راعبورنسیم ازبادصبحگاهان ،
ازآن درخت زارها،
ازقطرات اشک ،
ازچشم مجروح،
ازعشق درون بی قرارم ،
ازغم،
ازقلب سوخته فگارم،
ازوجد.....
آری این حدیث راباچنین سندی برایم نقل کردکه:
عشق ومحبت قسم یادکرده اند که مراکشته ودرزیر خاک پنهان کنند...!
یادم باشد
که حرفی نزنم که به کسی بربخورد،
که نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد،
که راهی نروم که بیراه باشد،
که چیزی ننویسم که
آزادردهدکسی را
یادم باشد
که روزوروزگارخوش است و
بروفق مرادست،
وتنها.......
تنهادل ما،...
دل نیست....