دیگر از عشق مگو...

دیگر از عشق مگو...

عشق بلاست...

عشق نفرین خداست...

عشق را تجربه کردم. نفسش سوزان بود.. حاصلش ضعف و پریشانی و درد ...

دیگر از عشق مگو...

قامتی را که بر افراشت خدا تا که چون سرو و صنوبر باشد.. چهره ای را که بر افروخت خدا تا چو گلهای معطر باشد...

کنده شد... سوخته شد... عشق بیمارش کرد...

دیگر از عشق مگو...

خواستم ساغر گلگون حقایق باشم... خواستم شادی ممتد دقایق باشم...

دلم از سادگی و مهر به خود می پیچید... خواستم سرخی گلبرگ شقایق باشم...

ولی افسوس .... نشد...

عشق مجنونم کرد...

دیگر از عشق مگو...

گوشه خلوت و آهنگ سه تار... یا درازی شب تیره و تار...

از خیالات به خود پیچیدن...در هیاهوی هجوم تاتار...

هیچ یک خواب مرا نرم نکرد... بستر سرد مرا گرم نکرد...

عشق آلوده اوهامم کرد... شعر شدو پخته شدو خامم کرد...

دیگر از عشق مگو...

عشق را مرهم زخمم کردم... ناله را مبهم و درهم کردم... چشم را بستم و فریاد زدم... سینه را محرم هر غم کردم...

دست ها را به خروش آوردم... دل نااهل به جوش آوردم... زلف ها رفت به سر پنجه ی باد... سخن عشق به گوش آوردم...

حاصلی غیره پشیمانی نداشت...

دیگر از عشق مگو...

صبر بر جور زمستان کردن... خنده بر گریه ی باران کردن... دوستی با عطش تابستان... مهربانی به بهاران کردن...

جز هوس هیچ نبود...

نفسی بیش نبود...

دیگر از عشق مگو...

خاطرات کهن جانم را...اثر آنچه که از دور زمان مانده به جا...

خوابهای زیبا... یادمان شبها...

همه را با تاریخ... یک به یک با قلم سرخ و سیاه...

ثبت در دفتر خاکستری خود کردم...

تا بخوانند مرا...تا بدانند مرا... تا بفهمند که عشق...

وحشت انگیز ترین حادثه هاست...

آتش انگیز ترین جرم وخطاست...

دیگر از عشق مگو...

عشق بلاست...

عشق مخصوص خداست...

دیگر از عشق مگو...

ای دل ساده ی من ... دیگر از عشق مگو...

فکر آرامش باش...

خیز و معشوقی کن...

دیگر از عشق مگو ... عشق از آن خداست...

عشق مخصوص خداست.

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .»

موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :

« هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »

نی محزون

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

 

آغازمردن

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر همیشه از یك راه تكراری بروی …

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،

دوری كنی . .. .،

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل یك بار در تمام زندگی‏ات

ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

-

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

 

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نكن

 

 

شعرى از پابلو نرودا

 ترجمه از" احمد شاملو "

عشق پرنده ای آزاد و رها

شجاعت آن نیست که از انسانهای شجاع تقلید کنی,

بلکه آن است که به شیوه خود زندگی کنی
وبهای آنرا نیز بپردازی.
حتی اگر بهای به شیوه ی خود زیستن ,
خودزندگی باشد,
باز ارزش آن را دارد.
هنگامی که کسی آماده است تا برای چیزی بمیرد,
همین آمادگی وشور اوست که
اورادوباره متولد می کند.

اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی...

اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی،

و اگر هستی، كسی هم به تو عشق بورزد،


و اگر اینگونه نیست، تنهائیت كوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از كسی نیابی.

آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

كه دست كم یكی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی،

نه كم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا كه زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند

چون این كارِ ساده ای است،

بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند

و با كاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا كه هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

  امیدوارم حیوانی را نوازش كنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یك سَهره گوش كنی

وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا كه به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد..

  بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینكه سالی یك بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

كه اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها كه گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم.

ادامه نوشته

شب های روشن

 

رمضان تجلی وابتسما

 

یه بار اسمش رو از قلبت صدا کن

اگه دلت شکست منو دعا کن

تو این شبهای روشن گم نمی شی

بیا با قلب من خدا خداکن

 

 

درمجالی كه برایم باقیست ....

درمجالی كه برایم باقیست

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
كه در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس كنند
و بگویند خدا
            خالق زیبایی
و سراینده عشق
            آفرینندة ماست

مهربانیست كه ما را به نكویی
                        دانایی
                               زیبایی
به خود می خواند
جنتی دارد نزدیك، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد به گمانم
            كوچك و بعید
در پی سودایی ست
كه ببخشد ما را
                  و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

                                  
در مجالی كه برایم باقیست
باز هم همراه شما مدرسه ای میسازیم

علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با عشق تدریس كنند            

لای انگشت كسی
                  قلمی نگذارند
و نخوانند كسی را حیوان
و نگویند كسی را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بكند
و به جز از ایمانش
هیچكس چیزی را حفظ نباید بكند
مغز ها پر نشود چون انبار

قلب خالی نشود از احساس

درسهایی بدهند
كه به جای مغز، دلها را تسخیر كند

    از كتاب تاریخ                

  جنگ را بردارند
            در كلاس انشاء
                        هر كسی حرف دلش را بزند
تا كسی بعد از این باز همواره نگوید : هرگز
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تكرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
            موج را در ساحل
                          زدگی را در رفتن
                                        و برگشتن را از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد
كه شبی چندین بار
همه تكرار كنیم :
                        عدل، آزادی، قانون، شادی
امتحانی بشود
كو بسنجد مارا
تا بفهمند چقدر
            عاشق و آگه و آدم شده ایم
در مجالی كه برایم باقیست
باز هم همراه شما مدرسه ای می سازیم
كه در آن آخر وقت
به زبانی ساده
            شعر تدریس كنند
و بگویند كه تا فردا صبح
                       
خالق عشق نگهدار شما...