بهار

بزرگا گیتی آرا نقش بند روزگارا
 
ای بهار ژرف
به دیگر روز ودیگر سال
تو می ایی و
باران در رکابت
 
مژده ی دیدار و بیداری
تو می ایی و همراهت
 
شمیم و شرم شبگیران
 
و لبخند جوانه ها
که می رویند از تنواره ی پیران
تو می ایی و در باران رگباران
صدای گام نرمانرم تو بر خاک
سپیداران عریان را
به اسفندارمذ تبریک خواهد گفت
تو می خندی و
در شرم شمیمت شب
بخور مجمری خواهد شدن
در مقدم خورشید
نثاران رهت از باغ بیداران
شقایق ها و عاشق ها
چه غم کاین ارغوان تشنه را
 
در رهگذر خود
 
نخواهی دید ....

عمو نوروز.....




آنک آنک کلبه‌ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم مهربانی‌ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز در کنار شعله آتش
قصه می‌گوید برای بچه‌های خود عمو نوروز.

چه تمنای محالی!

    گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت ،
      یادگاران تو اند 
      رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
      در تمام در و دشت 
      سوگواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

      رفته ای اینک ، اما آیا 
      باز برمی گردی ؟
      چه تمنای محالی دارم .....