دل من ز خورشید سوزان تر است

شنیدستم که مجنون دل افکار

چوشد ازمردن لیلا خبردار

گریبان چاک زد با آه و افغان  

به سوی مرقد لیلا شتابان

در آن جا کودکی دید ایستاده

به هرسو دیده حیرت نهاده

نشان مرقد لیلا از او جست

پس آن کودک بخندید و بدو گفت

که ای مجنون ترا گرعشق بودی

ز من این تمنا کی می نمودی

برو دراین بیابان جستجو کن

ز هر خاکی کفی بردار و بو کن

ز هر خاکی که بوی عشق برخاست

یقین کن تربت لیلی همان جاست...

مهر مي ورزيم

ما ، به قدر جام چشمان خود ، از افسون اين خمخانه سر مستيم

در من اين احساس :

مهر مي ورزيم

پس هستيم ! 

يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست

من قامت بلند تو را در قصیده ای

با نقش قلب سنگ تو تصویر می کنم

*****

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد

****

يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.

بايد بداني كه دير يا زود _ اما، ديگر نه چندان دير_ قلبت را خواهم شكست؛

*****

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم ...

----

ناگهان  چقدر زود دير مي شود! 

دیالوگ های ماندگارسینمای ایران



دلشدگان،علی حاتمی:با همه بلند بالایی؛ دستم به شاخسار آرزو نرسید.

 

 

خون بازی رخشان بنی اعتماد
مسعود رایگان :دوستش داری ؟ فقط یادت باشه دوست داشتن فقط کافی نیست . عشق مراقبت می خواد .

 

حسام فروزان فر- با مرهم انتقام هیچ دردی درمون نمیشه.
مادر بهزاد- خوب گوش کن، ولی زود باور نکن!

دکتر داوودی- من فقط یه مرد تنهام... که زندگی بهش یاد داده... آدما باید بیشتر مراقب همدیگه باشن.

 

 

میثم تمار : درب خیبر را عشق از جا كند، اگر نه علی هم آدمی بود مثل من و ‌ شما. عشق خدا بود كه بازوی علی را پر كرد از قدرت لایتناهی خداوندی به یك تكان در خیبر را از جا كند، عشق و ایمانت را به بازو بده ببین چه معجزه ها می كند.


مختار: شرط عشق جنون است ما که ماندیم‌، مجنون نبودیم

 

شب رو باید بی‌چراغ روشن کرد«مادر» علی حاتمی

 

همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید«کمال‌الملک»

 

 

«آیین چراغ خاموشی نیست».دلشدگان

«همه عمر دیر رسیدیم»سوته‌دلان

 

 

 «من آرزو طلب نمی‌کنم، آرزو می‌سازم».کمال الملک

 

 

پرواز اندازه آدمو برملا مي‌کنه هرچي بالاتر مي‌ري بالا و بالاتر مي‌ري دنيا از ديد تو بزرگتر مي‌شه و تو از ديد دنيا کوچکتر! شهاب حسيني،شوق پرواز

از وقتي که تصميم گرفتم ديگه نبينم، خيلي چيزا ديدم (پرويز پرستويي-بيد مجنون)

 دوست خيالي كه واقعا دوستت باشه خيلي بهتر از يه دوست واقعيه كه خيال ميكني دوستته. امين حيايي- چه کسي امير را کشت)

 

اون موقع ها که خيلي جوون بودم و همه دور سفره جمع مي‌شديم، وقتي که غذا تموم مي‌شد يه آه بلند مي‌کشيدم و مي‌گفتم: کاش غذا تموم نمي‌شد! کاش اولش بود! نه به خاطر غذاها...اون که هميشه بود...فقط به خاطر اين جمعي که مي‌دونستم هميشه باقي نمي‌مونه، ولي خب الان که همه هستيم، پس قدرشو بدونيم ديگه!؟( رضا کيانيان- ماهي ها عاشق مي‌شوند

 

 تو ياد گرفتي که اون چيزي که هستي نباشي .خزر معصومي- به رنگ ارغوان

 

 


حرفاي خوب هميشه مال آدماي خوب نيست. هانيه توسلي- شب هاي روشن فرزاد موتمن
******
اينجا نميشه به کسي نزديک شد” آدما از دور دوست داشتني ترن....؟! (داريوش ارجمند- آدم برفي)

 

 

من اعتراض دارم به رنگ سرخ که سوزاننده است، به آبي که سرده، به زرد که رنگ جداييه، به هر رنگي که رنگ روح زندگي توش نيست، چون به عقيده شخص خود من جناب رييس، رنگ روح زندگي سبزه...فقط سبز!زنده ياد خسرو شکيبايي- خانه سبز)

 

******
بابا جون وقتي نبودي نبودنت همه جا بود.(مريلا زارعي- دست هاي خالي)

 

لعنت به جاده‌ها اگه معني‌شون جدائيه( زنده ياد جميله شيخي- مسافران)

 

کاش زندگي مانند جعبه موسيقي بود، صداها آهنگ بود؛ حرفها ترانه(سعيد پورصميمي- دلشدگان )

 

سفره از صفــاي ميـــزبان رنگين ميشه؛ نه از مرصع پــلو (زنده ياد رقيه چهره آزاد- مادر )

 

رفاقت صداقته نه لاپوشوني و بي صداقتي(پرويز فلاحي پور- شب دهم)

 

تو را به جاي همه کساني که که نشناخته ام دوست مي دارم.
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم.
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي خاطر نخستين گناه.
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم.
تو را به جاي همه کساني که دوست نميدارم دوست مي دارم.
شهاب حسینی- مدار صفر
درجه

 

اگه پير شدن به اينه كه دل آدم كوچيك شه خدايا منو پير نكن كه اصلا حوصله شو ندارم .فيلم قيصر

همه ميگن بارون ولي من ميگم عشق بازي خدا با بنده هاش! حامد کمیلی- اغما

سوته دلان (علي حاتمي)

سگ کشی (بهرام بیضایی)
گلرخ کمالی (مژده شمسایی) : با زخم باید ساخت ؛ طول می‌کشه ولی خوب می‌شه !

 

از قدیم گفتن مواظب باش چی آرزو میکنی، چون ممکنه برآورده بشه.خانه ای روی آب ـ بهمن فرمان آرا

 

سلطان (مسعود كيميايي)

سلطان ( فريبرز عرب‌نيا) : خونه‌مون ... اينجا بود ... اينجا پنج تا اتاق ... دو تا باغچه و يه حوض بود ... بزرگ نبود ... اما بود .

 

برای آمدن به چشم نقاش، باید در چشم انداز بود.(کمال الملک ـ زنده یاد استاد علی حاتمی)

به چیزی که دل نداره، دل نبند.(مرسدس ـ مسعود کیمیایی)

مادرا هر وقت بمیرن، زوده.(باغ های کندلوس ـ ایرج کریمی)

 

تواین دوره زمونه مرام و معرفت خیلی کم شده. قیصرخان می دونی چرا؟ ... چون همشو خودت برداشتی- قیصر


لاکردار اگه بدونی هنوز چقدر دوست دارم
- هامون -

 

چه دنیای بدی! که من آخرین امید یه کسی ام - خانه ای روی آب -

به تعداد آدم های دنیا راهست برای رسیدن به خدا .مارمولک

 

خدا بزرگتر از اونه که بشه باگناه کردن ازش دورشد
زیر نور ماه

 


خانم بزرگ (جمیله شیخی) : مه همه رویای همیم !مسافران بهرام بیضایی



از کرخه تا راین | ابراهیم حاتمی کیا
اصغر (اصغر نقیزاده) : کجا رفتی دلاور ؟
اصغر : دلم میخواست تو رکابت باشم ... بگی بخون، میخونم ، بگی برقص ، میرقصم ، بگی بمیر ... به خدا میمیرم .



شهاب حسینی: یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیه بی پایانه... درباره الی

 


اما من با هیچ چیز و هیچ کس این دنیا شوخی ندارم سلطان مسعود كيميايي

 

 

ناخدا خورشید | ناصر تقوايي
- ناخدا خورشید، همون که یه دست نداره؟...
- نه همون که یه دست داره!

قارچ سمي | رسول ملاقلي پور
- بلبل اگه تو قفس طلا بمونه، زندونيه ... مي خونه، ولي اَداي خوندن رو در مياره

 

 

ديباچه نوين شاهنامه | بهرام بيضايي
فردوسي: برخيز تا زندگي را زنده كنيم!

 

بانو | داريوش مهرجويي
مريم بانو: تو تنها کسی بودی تو زندگیم که حس می کردم خیلی به من نزدیکی... از اینکه تونستم به ت تکیه بدم احساس غرور می کردم ... ولی تو هم دوام نیاوردی... مثل همه ... دیگه از این آدمها خسته شده م... باید بتونم تنهاییمو دربست قبول کنم... باهاش اخت بشم... به ش انس بگیرم...

 

سریال مدار صفر درجه
محسن مظفر: حبیب, ببخش و فراموش كن!
حبیب پارسا: می بخشم ولی فراموش نمی كنم!

 

 

 

گــوزنها | مسعود كيميايي
سيد: وقتی رفتی نفهمیدم کی داره میره. حالا که اومدی می فهمم کی اومده... هنوزم کم حرف میزنی .... هنوزم ماتـی .... هنوزم تو چشات عشقه.... حتماَ هنوزم دروغ نمیگی؟! مثه يه كفتر، رو شونه من. صفاي قدمت...

 


هامون | داریوش مهرجویی
حمید هامون: پس همه ی اون زندگیا، زمزمه ها، عشقا... دروغ بود؟


شوكران | بهروز افخمي
سيما رياحي: گوشي رو بذار ... بگو خداحافظ


سلطان | مسعود كيميايي
سلطان عاشق شدي؟ ... مي سوزونتت ها ...

 

ماهی ها عاشق می شوند | علی رفیعی
عزيز: مي دوني آدمهايي كه مي تونن گاهي وقتها يه شكم سير گريه كنن چقدر شانس دارن؟

 

 

کنعان
مرتضی (محمرضا فروتن): قرارمون بود ، قول دادی
مینا (ترانه علیدوستی): قرار چیه ، وضع عوض شده
مرتضی : قرار اون چیزیه که اگر وضع هم عوض شد پاش وایسی



استاد(مهدی احمدی):فکر می کنی بیاد؟
رویا(هانیه توسلی):گفت قرارمون بین ساعت 10 تا 11؛می دونین چرا؟
استاد: نه.
رویا:می گفت دوتا آدم کنار هم مثل 11 می مونن.
استاد:یه آدمم مثل 11 می مونه،به شرط اینکه فقط به پاهاش نگاه کنی.
شبهای روشن

 


هر وقت دیدی حریف داره برنـــده میشه یه لبخند بزن تا به بردش شک کنه !مدار صفر درجه

 

بهار


بهار عاشق بود و زمین معشوق

عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود

زمین اما آرام و سنگین و صبور و بهار پرده از عاشقی برداشت

آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش هویدا و جهان حیرت کرد

بهار

بزرگا گیتی آرا نقش بند روزگارا
 
ای بهار ژرف
به دیگر روز ودیگر سال
تو می ایی و
باران در رکابت
 
مژده ی دیدار و بیداری
تو می ایی و همراهت
 
شمیم و شرم شبگیران
 
و لبخند جوانه ها
که می رویند از تنواره ی پیران
تو می ایی و در باران رگباران
صدای گام نرمانرم تو بر خاک
سپیداران عریان را
به اسفندارمذ تبریک خواهد گفت
تو می خندی و
در شرم شمیمت شب
بخور مجمری خواهد شدن
در مقدم خورشید
نثاران رهت از باغ بیداران
شقایق ها و عاشق ها
چه غم کاین ارغوان تشنه را
 
در رهگذر خود
 
نخواهی دید ....

عمو نوروز.....




آنک آنک کلبه‌ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم مهربانی‌ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز در کنار شعله آتش
قصه می‌گوید برای بچه‌های خود عمو نوروز.

چه تمنای محالی!

    گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت ،
      یادگاران تو اند 
      رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
      در تمام در و دشت 
      سوگواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

      رفته ای اینک ، اما آیا 
      باز برمی گردی ؟
      چه تمنای محالی دارم .....

دلم گرم خداوندیست....

  /**/

چه زیبا خالقی دارم
دلم گرم است می دانم
که فردا باز خورشیدی
میان آسمان ، چون نور می آید


چه بخشنده خدای عاشقی دارم
که می خواند مرا ، با آنکه میداند

گنه کارم

اگر رخ بر بتابانم
دوباره  می نشیند بر سر راهم
دلم را می رباید ، با طنین گرم و زیبایش
که در قاموس پاک کبریایی ، قهر نازیباست

چه زیبا عاشقی را دوست می دارم
دلم گرم است می دانم ، که می داند
بدونِ لطف او ، تنهای تنهایم
اگر گم کرده ام من راه و رسم بندگی ،

اما

دلم گرم است ، می دانم  
خدای من ، خدایی خوب می داند
و می داند که سائل را نباید دست خالی راند

دلم گرم خداوندی ست
که با دستان من ، گندم برای یاکریمِ خانه می ریزد
و با دستان مادر کاسه آبی را، برای قمری تشنه

دلم گرم خداوند کریمِ خالق نوریست
که گر لایق بداند
روشنی بخشد ، به کرم کوچکی با نور
دلم گرم خداوند صبور و خالقِ صبریست
که شب ها می نشیند در کنارم
تا  که بیند می رسد آن شب

که گویم عاشقش هستم؟

خداوندا ، دعا برآنکه آزار مرا اندیشه می دارد ، نشانم ده

خداوندا ، مسلمانی عطایش کن

نخشکاند هزاران شاخه زیبای مریم را

نبندد پای زیبای پرستو را

نسوزاند پر پروانه های عاشق گل را

نچید بال مینا را

دعایش می کنم آن  عهد بشکسته

دعایش می کنم عاشق شود بر یاکریم و هدهد و مینا

دعایش می کنم

آن سان دعایی

چون مرا با لعنت و نفرین قراری نیست

تو آیا هیچ می دانی خدایم کیست ؟


چنان با من به گرمی او سخن گوید
که گویی جز من او را بنده ای ، در این زمین و آسمانها نیست

 

هزاران شرم باد بر من
چنان با او به سردی راز می گویم
که گویی من جز او  و بی گمان

یکصد خدا دارم چنان با مهر می بخشد
                          که گاهی آرزوی صد گناه و توبه من دارم

بی یار باش

عشق می فرمایدم مستغنی از دیدار باش



            چند گه با یار بودی , چند گه بی یار باش

عشق

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق


هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

ای رفته زدل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
 
ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
 
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
 
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
 
در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
 
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
 
من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
 
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
 
او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
 
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

اینجا زمین است....

این جا زمین است.

رسم آدم هایش عجیب است...

اینجا گم که بشوی به جای این که به دنبالت بگردند فراموشت می کنند...

زیادکه خوب باشی زیادی میشوی...

زیادکه دم دست باشی تکراری می شوی...

این جا فقط بایدبرای دیگران نفس بکشی...!!

 

اینجا زمین است....

 اینجا زمین است.

 ساعت به وقت انسانیت خواب است.

 عجب موجود سخت جانی است دل

 هزار بار تنگ می شود

 می شکند

می سوزد 

 میمیرد

 وباز هم می تپد.

به دیدارم بیا هر شب،

به دیدارم بیا هر شب،

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،

دلم تنگ است.

بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند.

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها.

دلم تنگ است.

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها.

واین نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

بیا، ای همگناهِ من در این برزخ.

بهشتم نیز و هم دوزخ.

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من،

که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها.

و من می مانم و بیداد بی خوابی.

در این ایوان سر پوشیده متروک،

شب افتاده است و در تالاب من دیری است ،

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها.

بیا امشب که بس تاریک وتنهایم.

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی،

که می ترسم ترا خورشید پندارند.

و می ترسم همه از خواب برخیزند.

و می ترسم که چشم از خواب بردارند.

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را.

نمی خواهم بداند هیچ کس ما را.

و نیلوفر که سر بر مکشد از آب؛

پرستوها که با پرواز و با آواز،

و ماهیها که با آن رقص غوغایی؛

نمی خواهم بفهمانند بیدارند.

شب افتاده است و من تنها و تاریکم.

و در ایوان و در تالاب من دیری است در خوابند،

پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی.

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!

 

  « مهدی اخوان ثالث »

تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟

 

تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟
نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،
که از شرم نبود شاد‌پیغامی،
میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند
چیزی نمی‌خواهد

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،
تلاوت کرده با تدبیر؟
تو از خورشید پرسیدی، چرا
بی‌منت و با مهر می‌تابد؟
تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟
تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی
از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟
تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟
تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟
و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟
تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟

تو آیا هیچ می‌دانی،
اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟
نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،
تو آیا جمله می‌سازی؟
نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!
که فردا می‌رسد پیغام شادی!
یک نفر با اسب می‌آید!
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!

تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟
چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟
نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟
جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟
ز خود پرسیده‌ام در تو!
که عاشق بوده‌ام آیا!!؟
جوابش را تو هم، البته می‌دانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من!
به گوش بسته می‌خوانی

دیگر از عشق مگو...

دیگر از عشق مگو...

عشق بلاست...

عشق نفرین خداست...

عشق را تجربه کردم. نفسش سوزان بود.. حاصلش ضعف و پریشانی و درد ...

دیگر از عشق مگو...

قامتی را که بر افراشت خدا تا که چون سرو و صنوبر باشد.. چهره ای را که بر افروخت خدا تا چو گلهای معطر باشد...

کنده شد... سوخته شد... عشق بیمارش کرد...

دیگر از عشق مگو...

خواستم ساغر گلگون حقایق باشم... خواستم شادی ممتد دقایق باشم...

دلم از سادگی و مهر به خود می پیچید... خواستم سرخی گلبرگ شقایق باشم...

ولی افسوس .... نشد...

عشق مجنونم کرد...

دیگر از عشق مگو...

گوشه خلوت و آهنگ سه تار... یا درازی شب تیره و تار...

از خیالات به خود پیچیدن...در هیاهوی هجوم تاتار...

هیچ یک خواب مرا نرم نکرد... بستر سرد مرا گرم نکرد...

عشق آلوده اوهامم کرد... شعر شدو پخته شدو خامم کرد...

دیگر از عشق مگو...

عشق را مرهم زخمم کردم... ناله را مبهم و درهم کردم... چشم را بستم و فریاد زدم... سینه را محرم هر غم کردم...

دست ها را به خروش آوردم... دل نااهل به جوش آوردم... زلف ها رفت به سر پنجه ی باد... سخن عشق به گوش آوردم...

حاصلی غیره پشیمانی نداشت...

دیگر از عشق مگو...

صبر بر جور زمستان کردن... خنده بر گریه ی باران کردن... دوستی با عطش تابستان... مهربانی به بهاران کردن...

جز هوس هیچ نبود...

نفسی بیش نبود...

دیگر از عشق مگو...

خاطرات کهن جانم را...اثر آنچه که از دور زمان مانده به جا...

خوابهای زیبا... یادمان شبها...

همه را با تاریخ... یک به یک با قلم سرخ و سیاه...

ثبت در دفتر خاکستری خود کردم...

تا بخوانند مرا...تا بدانند مرا... تا بفهمند که عشق...

وحشت انگیز ترین حادثه هاست...

آتش انگیز ترین جرم وخطاست...

دیگر از عشق مگو...

عشق بلاست...

عشق مخصوص خداست...

دیگر از عشق مگو...

ای دل ساده ی من ... دیگر از عشق مگو...

فکر آرامش باش...

خیز و معشوقی کن...

دیگر از عشق مگو ... عشق از آن خداست...

عشق مخصوص خداست.

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .»

موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :

« هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »

نی محزون

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

 

آغازمردن

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر همیشه از یك راه تكراری بروی …

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،

دوری كنی . .. .،

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل یك بار در تمام زندگی‏ات

ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

-

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

 

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نكن

 

 

شعرى از پابلو نرودا

 ترجمه از" احمد شاملو "

عشق پرنده ای آزاد و رها

شجاعت آن نیست که از انسانهای شجاع تقلید کنی,

بلکه آن است که به شیوه خود زندگی کنی
وبهای آنرا نیز بپردازی.
حتی اگر بهای به شیوه ی خود زیستن ,
خودزندگی باشد,
باز ارزش آن را دارد.
هنگامی که کسی آماده است تا برای چیزی بمیرد,
همین آمادگی وشور اوست که
اورادوباره متولد می کند.

اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی...

اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی،

و اگر هستی، كسی هم به تو عشق بورزد،


و اگر اینگونه نیست، تنهائیت كوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از كسی نیابی.

آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

كه دست كم یكی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی،

نه كم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا كه زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند

چون این كارِ ساده ای است،

بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند

و با كاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا كه هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

  امیدوارم حیوانی را نوازش كنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یك سَهره گوش كنی

وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا كه به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد..

  بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینكه سالی یك بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

كه اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها كه گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم.

ادامه نوشته

شب های روشن

 

رمضان تجلی وابتسما

 

یه بار اسمش رو از قلبت صدا کن

اگه دلت شکست منو دعا کن

تو این شبهای روشن گم نمی شی

بیا با قلب من خدا خداکن

 

 

درمجالی كه برایم باقیست ....

درمجالی كه برایم باقیست

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
كه در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس كنند
و بگویند خدا
            خالق زیبایی
و سراینده عشق
            آفرینندة ماست

مهربانیست كه ما را به نكویی
                        دانایی
                               زیبایی
به خود می خواند
جنتی دارد نزدیك، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد به گمانم
            كوچك و بعید
در پی سودایی ست
كه ببخشد ما را
                  و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

                                  
در مجالی كه برایم باقیست
باز هم همراه شما مدرسه ای میسازیم

علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با عشق تدریس كنند            

لای انگشت كسی
                  قلمی نگذارند
و نخوانند كسی را حیوان
و نگویند كسی را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بكند
و به جز از ایمانش
هیچكس چیزی را حفظ نباید بكند
مغز ها پر نشود چون انبار

قلب خالی نشود از احساس

درسهایی بدهند
كه به جای مغز، دلها را تسخیر كند

    از كتاب تاریخ                

  جنگ را بردارند
            در كلاس انشاء
                        هر كسی حرف دلش را بزند
تا كسی بعد از این باز همواره نگوید : هرگز
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تكرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
            موج را در ساحل
                          زدگی را در رفتن
                                        و برگشتن را از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد
كه شبی چندین بار
همه تكرار كنیم :
                        عدل، آزادی، قانون، شادی
امتحانی بشود
كو بسنجد مارا
تا بفهمند چقدر
            عاشق و آگه و آدم شده ایم
در مجالی كه برایم باقیست
باز هم همراه شما مدرسه ای می سازیم
كه در آن آخر وقت
به زبانی ساده
            شعر تدریس كنند
و بگویند كه تا فردا صبح
                       
خالق عشق نگهدار شما...


حکایت مجنون

به مجنون کسی گفت کای نیک پی

چه بودت که دیگرنیایی به حَی؟

مگردرسرت شورلیلی نماند

خیالت دگرگشت ومیلی نماند؟

چوبشنیدبیچاره بگریست زار

که ای خواجه دستم زدامن بدار

ادامه نوشته

شعاع خورشیدالهی برهرچیزکه بتابدتو به آن عشق می ورزی

توبرهرموجودی که عشق می ورزی

زیبایی او ازخداست.