حاضرجوابی
بگفت آن جابه صنعت درچه کوشند؟------بگفت اندوه خرندوجان فروشند
بگفتاجان فروشی درادب نیست-----بگفت ازعشقبازان این عجب نیست
بگفت ازدل شدی عاشق بدین سان؟----بگفت ازدل تو میگویی؛من ازجان
بگفتا عشق شیرین برتوچون است؟-------بگفت ازجان شیرینم فزون است
بگفتاهرشبش بینی چومهتاب؟--------بگفت آری؛چوخواب آید؛کجاخواب؟
بگفتادل زمهرش کی کنی پاک؟-----بگفت آن گه که باشم خفته درخاک
بگفتاگرخرامی درسرایش؟---------------بگفت اندازم این سرزیرپایش
بگفتاگرکند چشم تو راریش؟-------------بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتاگرنیابی سوی اوراه؟---------------بگفت ازدورشاید دیددر ماه
بگفتادوری از مه نیست درخور---------بگفت آشفته ازمه دور بهتر
بگفتاگربخواهد هرچه داری؟------------بگفت این از خداخواهم به زاری
بگفتاگربه سر یابیش خشنود؟-----------بگفت ازگردن این وام افکنم زود
بگفتادوستیش ازطبع بگذار-------------بگفت ازدوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو؛کاین کار خام است-----بگفت آسودگی برمن حرام است
بگفتاروصبوری کن دراین درد---------بگفت ازجان صبوری چون توان کرد
بگفت ازصبرکردن کس خجل نیست----بگفت این؛دل تواندکرد؛دل نیست
بگفت ازعشق کارت سخت زاراست----بگفت ازعاشقی خوشتر؛چه کاراست؟
بگفت ازدل جداکن عشق شیرین--------بگفتاچون زیم بی جان شیرین
بگفت اوآن من شدزومکن یاد----------بگفت این؛کی کند بیچاره فرهاد
بگفت ارمن کنم دروی نگاهی؟--------بگفت آفاق راسوزم به آهی
چوعاجزگشت خسرودرجوابش---------نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کزخاکی وآبی-----------ندیدم کس بدین حاضرجوابی
*****
حاضر جوابی های جورج برنارد شاو
روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید: "شما برای چی می نویسید استاد؟" برنارد شاو جواب داد: "برای یک لقمه نان"
نویسنده جوان برآشفت که: "متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!"
و برنارد شاو گفت: "عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!"
روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت و گفت:
آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است!
برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید
*****
به که باید دل بست !؟
به که شاید دل بست !؟
سینه ها جای محبت همه از کینه پر است
هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم،
پاسخ گوید.
نیست یک تن که در این راه غم آلوده عمر قدمی،
راه محبت پوید.
هر زمان بر رخ تو هاله زند ، گرد شکست
به که باید دل بست !
به که شاید دل بست !
خنده ها می شکفد بر لبها ، تا که اشکی ،
شکفد بر سر مژگان کسی
همه بر درد کسان می نگرند،
لیک دستی ،نبر ند از پی درمان کسی
از وفا نام مبر ،آنکه وفا خواست کجاست؟
ریشه عشق فسورد،
واژه دوست گریخت !
سخن از دوست مگو،عشق کجا !
دوست کجا!
خط پیشانی جمع ، خط تنها ئیهاست
همه گلچین گل امروزند،
در نگاه من و تو حسرت بی فردایی است
به که باید دل بست !
به که شاد دل بست!
نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد ،
نقشه شیطانی است
در نگاهی که ترا وسوسه عشق دهد،
حیله ایی پنهانی است
زیر لب زمزمه شادی مردم بر خاست،
هر کجا مرد توانایی ، بر خاک نشست
پرچم فتح بر افرازد، در خاطر خلق
دست گرمی که زمهر ،بفشارد دستت در همه،
شهر مجوی
گل اگر در دل باغ ، بر تو لبخند زند بنگرش،
لیک مجوی
لب گرمی که ز عشق بنشیند، بر لبت
به همه عمر مخواه
به همه عمر مجوی !
سخنی کز سر راز ،زده در جانت چنگ،
به لبت نیز مگوی
چاه هم با من و تو بیگانه است!
نی ، صد بند برون آید از آن،
راز تو فاش کند !
درد دل گر به سر چاه کنی ، خنده ها بر سر تو،
دختر مهتاب زند
گر شبی از سر غم آه کشی ،درد اگر سینه ،
شکافد نفسی بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو ! ،
آسمان با من و تو بیگانه است
عشق و فرزند و در و بام و هوا ،بیگانه !
خویش در راه نفاق ، دوست در کار و فریب !
آشنا بیگانه!
شاخه عشق کجاست ؟
آهوی مهر گریخت ، تار پیوند گسست .
به که باید دل بست !
به که شاید دل بست !
مهدی سهیلی