به مجنون کسی گفت کای نیک پی

چه بودت که دیگرنیایی به حَی؟

مگردرسرت شورلیلی نماند

خیالت دگرگشت ومیلی نماند؟

چوبشنیدبیچاره بگریست زار

که ای خواجه دستم زدامن بدار

مراخوددلی دردمندست ریش

تونیزم نمک برجراحت مریش

نه دوری دلیل صبوری بوَد

که بسیاردوری ضروری بوَد

بگفت ای وفادارفرخنده خوی

پیامی که داری به لیلی بگوی

بگفتامبرنام من پیش دوست

که حیف است نام من آنجاکه اوست.

****

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم

 حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم، حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم